اولین روز کاری
امروز اولین روز کاری منه . خیلی خوشحالم اومدم سرکار ، کنار همکارام . دلم برای همگی تنگ شده بود حتی میز کارم . عاشق محل کارم هستم ، به خصوص حالا که بی نهایت لطف همکارای عزیزم را نسبت به خودم می بینم . خیلی خوشحالم خیلی ............... از این که خدا همیشه کارم را درست میکنه ( خدایا هزاران بار تو را شکر )
از امروز محمد سبحان با من میاد سرکارم ، پسرم با خاله فاطمه مهمانسرای شرکت هستن و هر چند ساعتی میرم بهش شیر میدم . از خواهر گلم هم ممنونم و کلی شرمنده خواهرم هستم ( همشیره کی می خواهم زحمات تو را جبران کنم ،نمی دانم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟. خدا بهت جزای خیر بدهد)
دیشب با علی صحبت میکردم که مدتی صبحا با هم بودیم و مهد نمی بردمت از فردا پسرم هر جا دوست داری ( خونه فاطمه زهرا ، خونه عزیز ، خونه مامانی ، مهد ) برو. فدات شم وقتی بابات از سرکار اومد به بابا گفتی بابا فردا منو یا ببر مغازه یا مهد ، مامانم دیگه نیست خونه. ( بغض حسابی گلومو گرفته و نمی تونم خودمو خالی کنم ). دلم برای علی جانم خیلی تنگ شده
. عزیزم منم فقط برای آینده بهتر شما و آسایش بیشتر شما میام سرکار
خدای بزرگ گل پسرم علی و محمد سبحان گلم را به خودت می سپارم .




اولین روز کاری 
